تبلیغات
چــوک °گــچـــیـن ° - سوتی دوستم
چــوک °گــچـــیـن °

سوتی دوستم

30 شهریور 89

سلام دوستای گلم خشی سلامتی

اینبار سوتی که دوستم بیرون داده میخوام براتون تعریف کنم

میگم ایندفعه اگه میخوای بخندید به دوستم بخندید

شروع داستان:

چند ماه پیش رفتم خونه پدر زن یکی از عمو هام(مهمونی داده بودن) که ای کاش نمیرفتم بله درست همونجا بود که بزرگترین وبدترین سوتی عمرمو بیرون دادم.

خلاصه ش کنم وقتی یکی از مهمونا پاشد بره با همه خداحافظی کرد تا رسید به من . سرم با گوشی موبایلم بند بود:

-- مهمونه:خدافظ

--من: سلام خسته نباشید

تا همین دو کلمه از دهنم در اومد خونهه منفجر شد از خنده . حالا منو بگو دیگه اصلا روم نمیشد سرمو بالا کنم فقط خدا خدا میکردم زود بلند شن بریم .

 دوستم میگفت هنوزم که یادم میاد احساس حماقت میکنم.http://content.sweetim.com/sim/cpie/emoticons/0002031F.gif




فهرست وبلاگ

پیوندهای روزانه

آرشیو

نویسندگان

پیوندها

آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :

جستجو

آخرین پستها